سردم کردی...
آنقــدر مرا سرد کرد
از خودش .. از عشق ..کــه حالا بــه جای دلبستن
یخ بسته ام
آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد ..
خورد می شوم
آنقــدر مرا سرد کرد
از خودش .. از عشق ..کــه حالا بــه جای دلبستن
یخ بسته ام
آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد ..
خورد می شوم
اسباب بازی هایت
بی جان نیستند !
آدمند ،میشكنند ،آرامتر!
اشک خشکیده...
سکوت گوش خراش...
افکار درهم...
غرق در خلوت تاریک تنهایی...
درد یعنی:
امشب
درد یعنی:
من...
احساسم را به دار آویختم...
منطقم را به گلوله بستم...
لعنت به هر دو...
که عمری بازی ام دادند...
دگر بس است...
دیگر بازیچه نمی شوم...
دیگر به کسی اعتماد نخواهم کرد...
یکبار هم که شده
بازیش را به ما می باخت
مگر چه لذتی دارد
این بردهای تکراری برایش؟!...
حرف کمی نبود قرار ومدار عشق
اما چه فایده –
که نفهمیم یار را!
ای روح های ناب !
دوباره به پا کنید
قدری برای اهل زمستان
بهار را !
تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه
تا فرياد نکشي کسي به طرفت برنمي گرده
تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد
و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه
چه شد افتادم از چشمت ...
منم فانوس لبخندت ،
غرورت ،
گریه ات ،
خشمت ...
اسیرم ،
خسته ام
سیرم
مرا دریاب می میریم .......
مردگان !!!
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
و نه به حرفی ؛
دلی را آلوده ...
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت !!
(به یاد آنان که دوستشان داشتیم و داریم)
واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.
اما واسه اينكه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي...
ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ،
ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري
زمانی كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه
خوب می دانم همه چی به پایان رسیده
راهی برای رفتن
نفسی برای بریدن
كوله بارم بر دوش
مسافر میشوم گاهی...
عشقی برای خواندن
بغضی برای شكفتن
خاطراتم در دست
بازیچه میشوم گاهی...
نگاهی در راه
اعتمادی پرپر
پاهایم خسته
هوایی میشوم گاهی...
فكرهای كوتاه
صبری طولانی
صدایی در باد
زمستان میشوم گاهی...
روزهای رفته
ماه های مانده
تقویم ام بی تاب
دلم تنگ میشود گاهی...
جای پایی سرد
رد پایی گنگ
در این سایه ی تنهایی
چه بی رنگ میشوم گاهی...
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هایت برای من ...
همه بغضها و اشكهایت برای من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...
صدای همیشه خوب بودنت را
رسید آن شبی که برات بیگانه بشم
رسید آن شبی که باید ترکم کنی
رسید آن شبی که از قلبت رانده بشم.
به راستی وقتش فرا رسیده؟؟؟
چی میگم؟
و از این لحظه ها چه می کشم و در چه حالم؟
نه!
هیچ کس نیست!
هیچ یادی!
هیچ صدایی!
در حالی که امیدی به این زندگی ندارم
هیچ کس یادی از ما نکرد
هر که بود طعنه ای زد و بی وفایی کرد
حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود،
دلباخته سفر بود،
اما همسفر نداشت.
حکایت کسی است که زجر کشید،
اما ضجه نزد، زخم داشت و ننالید.
گریه کرد اما اشک نریخت.
حکایت من،حکایت کسی است که پر از فریاد بود،
اما سکوت کرد تا همه ی صداها رو بشنود!!!
تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم
فراموش کنم بر جا گذاشتي...
خاطره هايي که ياد آن
اين دل عاشقم را مي سوزاند....
اما تو دیگه منو نخواستی
منو نخواستی
منو نخواستی
چه بهتر که از شکوه و ناله خاموش باشم
کسی همدرد تنهاییم نیست
چه بهتر که از یاد یاران فراموش باشم...
چند سالی است که من می گریم
در پی تسکینم
ولی ای کاش کسی می دانست
چند دریا
بین ما فاصله است
من و آرامش دل غمگینم
به واژه های نخ نمام خیره می شوی اما حرفم را نمی خوانی
اگر سنگم
اگر پر از سکوت
چون صدایم را نمی شنوی
اگر حرفی دیگر ندارم بزنم
چون حرف دلم را دیگر نمی خواهی...
نیاز من به اوجنسی نبود و روحی بود
نیاز من را نفهمید و دیو سیرت خواند مرا
فکر کرد او را برای هم آغوشی می خواهم
فکر کرد زندگی فقط زیر کمرست
فکر کرد آغوش یعنی لذت جنسی
یعنی در کنار هم خفتن و...
مهم نیست اگر حرف مرا نفهمید
همیشه این بوده
نخواندن حرف یکدیگر
سهراب میگه چشم ها را باید شست
اما فکرها را باید شست
و جور دیگر به هم نگاه کرد

دور از این هیاهو
دلم کویر می خواهد و
تنهایی و سکوت و
آغوش ِ سرد ِ شبی که آتشم را فرو نشاند.
نه دیوار،
نه در،
نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،
نه پایی که در نوردد مرزهایم،
نه قلبی که بشکند سکوتم،
نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،
نه روحی که آویزانم شود.
من باشم و
تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند
و آرامشی که قبل از هیچ طوفانی نیست !
ای روزگار…. تو اگر سخت به من می گیری،
باخبر باش که پژمردن من آسان نیست.
گرچه دلگیرتر از دیروزم،
گرچه فردایی غم انگیز مرا می خواند.
اما باور دارم…. دلخوشی ها کم نیست…. زندگی باید کرد…..